چه گذشت؟
بعد از ان نشستن تو 16 مهر يه اتفاق ناگوار افتاد که دوست ندارم اصلا ازش حرف بزنم و ياداوريشم حتي برام خوشايند نيست .يک ماهي درگير بودم و نشد جلسات کاردرماني رو ادامه بدم باورم نميشه خيلي سخته برام از اين روزا تعريف کردن از سختي هايي که تحملش رو ديگه تو خودم نميبينم و چرا هايي که مداوم باهاش سروکله ميزنم ميدونم ديگه ان زينب قبل نيستم احساس ميکنم زودرنج و حساس شدنم رو اما هيچ کاري از دستم بر نمياد ديگه زندگي نامفهوم شده و واقعا معناي خاصي توش نميبينم ميدونم شايد افسرده شده باشم و زودتر قرص خوردن رو شروع کردم چه ميشه کرد قسمت و تقدير ادمها ؛خوب و بد بودن و همه چيز دست بالايي است تو اين اوضاع دانشگاه رفتن و کارشناسي خو...


